در میان همه جلوه های خیره کننده روح بزرگ فاطمه ، آن چه بیش از همه برای
من شگفت انگیز است ، این است که فاطمه، هم سفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی است. او در کنار علی ، تنها یک همسر نبود ؛ که علی ، پس از او همسرانی دیگر نیز داشت .
علی در او ، به دیده یک دوست ، یک آشنای دردها و آرمان های بزرگ اش می نگریست؛ و انیس خلوت بی کرانه و اسرار آمیزش و همدم تنهایی هایش .
.
(* شهادت مظلومانه ام ابیها و آغازدوران تاریک اسلام را تسلیت می گویم *)
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
هنگامی که یک انسان بزرگ را می شناسیم ؛ که در زندگی موفق زیسته است،
روح او را در کالبد خویش می دمیم و با او زندگی می کنیم.
و این ؛ ما را حیاتی دوباره می بخشد.

(* یاد استاد شریعتی با کلام زیبا و ساحرانه اش گرامی *)
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
از فاطمه گفتن ؛ از آل علی گفتن بسیار سخت است .
که مقام و منزلت فاطمه را روح کوچک ما نمی تواند درک کند
در بیان شخصیت والای فاطمه همین بس که تنها فرزند خاتم پیمبران
همسر بزرگ مرد تاریخ و مادر سیدان بهشت است .
و شرحی از این بالاتر نیاز نیست .
اما چه گونه حرمت نگه داشتند
در تاریخ آمده پیمبر همیشه صورت و دستان فاطمه را می بوسیده
و چه گونه حرمت نگه داشتند؛
و چه گونه سیلی زدند ؛
لعنت خداوند برآنها
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
دوباره خداوند تلنگری کوچک بر من زد
تا باعث شود که من دوباره سرم را بالا بگیرم و بهتر ببینم
تا چشمهایم را دوباره باز کنم و زندگی را بهتر ببینم
تا من دوباره به خودم بیایم و خود را ببینم
آنچه بیش از همه من را در این روزها آزار می دهد تنهایی است
و نه در جسم ام که روحم
تنها از خدا می خواهم تا در این تنهایی یاری رسان دستانم باشد
تا سربلند از این جاده زندگی بگذرم
خداوندا به خاطر تمام نعمت هایت تو را سپاس می گویم
که زبان جسم ام قادر به بیان این تقدیر نیست
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
بر دلم بغضی سنگین حاکم است
بغضی که خیال باریدن دارد ؛ باریدن بر تمام دلم
تا پاک سازد این غبار سیاهی و مرا رها سازد از چنگال این مرداب
ابرهای دلتنگی دلم محتاج باریدن اند
این روزهای همه از مسئولیتی سنگین می گویند
جایگاهی که خود از آن هنوز بی خبرم؛ از صداقتی که شاید هنوز آن را باور نکرده ام
این روزها دلم به دنبال کویری می گردد برای فریاد
خسته ام ... به خدا خسته ام
از بس به دل نالیدم و به چشمانم التماس کردم
گویی کویری وجودم را فرا گرفته ؛ کویری پر از آرزوی سیرابی
کویری که زیباست ولی سخت؛که آرامش دارد و دشواری
این روزها نیازمند تغییری شگرف ام ؛ تغییری به بزرگی این کویر ...
در جسم ام ،
روح ام ،
وبیش از همه دلم ؛ که پیوند زیبایی از این دو است
نیازمندم ...
محتاجم ...
به بالی برای پرواز
به چشمانی برای بهتر دیدن و گریستن
و پاهایی برای رفتن
.
خدایا همچنان دستان کوچکم را به سویت دراز می کنم ، لبریز از عشقم کن
خدایا بیش از گذشته محتاج کشیدن دستان پر مهرت بر سر شرمسارم هستم
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
شاید این آخرین مطلبم باشد
رفیق غم را رها می کنم
تا زمانیکه خدا را دارم دلیلی برای همنشینی با غم نیست
تا زمانی که علی و آل علی را دارم دلیلی برای رفیق غم بودن نیست
البته خوشحال نشوید هنوز هم هستم
با تغییراتی در ساختار و نوشتار و کردار خودم
و چه بسا در این دفتر دلم(وبلاگ)
چه روزها و شب ها بودم و گفتم
به قول قاصدک یادآوری بعضی خاطرات گاهی لازم است
خاطراتی که تجسم لحظات شیرین و تلخ گذشته است
مرا در "مـــــســـــافــــــــر کویر" یاری کنید
محتاج قلبهایی برا همدردی هستم
و همچون همیشه در انتظار می مانم !
نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 29 خرداد 1386 و ساعت 10:06 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 29 خرداد 1386 و ساعت 10:06 ق.ظ